B A L C O N Y


“When all is said and done, more is said than done”


دراز کشیده ام، صدای رعد و برق می آید! به دنبال موزیکی بارانی می گردم! تمام پرده ها را کنار می زنم، پنجره تا کامل باز می کنم، باران، حسابش جدا است! باران های اینجا، حسابش جدا است! باران های اینجا، در بهترین و بدترین روز های من باریده اند! چند قطره روی شیشه های پنجره می نشیند، بوی باران می آید! باید سراغ بارانی ام بروم! با هم سراغ از باران هایی بگیریم که هنوز بر زمین ننشسته اند! اما نمی شود! باران بند آمده است! باران بهار است دیگر، بهاری می بارند و بهاری بند می آیند! این فصل یک دل و صد دل عاشق است! بر هر شکوفه و جوانه و پروانه ای عاشق است! در نگارینه ی چشم هر گنجشکی عشق را می بیند! تکه ابری جلوی آفتاب را می گیرد و باز رهایش می کند! انگار دستی با تکه های ابر، شیشه های آسمان را پاک می کند! روی خورشید را پاک می کند! صدای رعد گهگاه به گوش می رسد! صدای شهر، باز بلند شده است! باران که می بارد چند دقیقه ای شهر، از حرکت باز می ایستد! چند دقیقه ی باران و اصابت قطره ها بر پهنه پنجره و باد ظریفی که لای باران می وزد جای خود را به صدای گوشخراش شهر و ماشین ها و حفاری و بوق و درد و کوفت و زهرمار می دهد! من به انتظار آسمان قلنبه ها و باران ها قلنبه می مانم!


  برچسب‌ها: ژورنال, باران, پنجره, کوفت, آسمان قلنبه
     + نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1392ساعت 4:7 PM  توسط محمود  | 





عصر جلوی شومینه دراز کشیده بودم، هوا کمی سرد تر از روزهای قبل بود. یاد زمانی افتادم که از مدرسه باز می گشتم، با همان لباس ها روی فرش قرمز اتاق مادر بزرگ، که اولین اتاق در ورودی خانه بود دراز می کشیدم، جلوی پنجره های قدی و بزرگ خانه که از چوب ساخته شده بودند. آفتاب گرمم می کرد، گاهی که تکه ابری جلوی خورشید را می گرفت، سردم می شد! گاهی جلوی پنجره دراز می کشیدم و حرکت ابر ها را تماشا می کردم، حرکتشان، تغییر شکلشان... گاهی شبیه اسب می شدند، گاهی شبیه خرگوش، گاهی شبیه چیز های دیگر، اما هیچ وقت شبیه ابر نبودند! تمام ابر ها را به چیز های دیگر تشبیه می کردم، همه چیز بجز ابر. دم غروب، درون سرم آهسته آهسته می گداخت. از خانه بیرون رفتم. قدم زدم. کمی خودم را در ازدحام مردم فرو بردم، شاید که گم کنم، اما نمی شد! مسیر نسبتا طولانی پیاده روی کردم... سعی کردم دیگر در میان مردم نباشم، حالم واگیر است... نمی خواستم لبخند هایشان بماسد. تمام زمستان امسال را گرم پشت سر گذاشته بودم. بعد مدت ها، این اولین سالی بود که در برف و سرمایش نلرزیده بودم! اما امشب، لرز باز به سراغم آمد. نمی دانم، هوا سرد بود، یا کلمات، فکرها... اما هر چه هست، برای انقراض من کمر بسته است. وقتی سردش می شود، دستش را می گیرم. وقتی می ترسد، دست دور شانه اش می اندازم و به شانه می فشارمش. وقتی تنها است، سایه اش می شوم. وقتی تنهایم، تنها می مانم. وقتی سردم است، دور می شوم. آنقدر دور که به چشم ها کوچک بیایم... حال من را نپرس، دروغ نمی گویم، اما حقیقت هم تلخ است. همان بهتر که ناگفته بماند. کاش تمام درد ها، جایی بودند که بشود آنجا را گرفت! درد هایی که دست آدمی به آنجا نمی رسد، دردناک ترند... مانند همین رفیق شفیق، همین سوزش قدیمی که مدتی بود یادم نکرده بود. دستم آنقدر سنگین است که بالا تر از شانه ام نمی رود. زود پیر شدم! جای سردرد خالی است! امشب دیر کرده است!


  برچسب‌ها: ژورنال, پنجره, مادربزرگ, رفیق شفیق, لرز
     + نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1391ساعت 9:59 PM  توسط محمود  |